تبليغاتX
دادآفرین نو
برادر

برادر

دريده نگاهم مكن

که من آزرده ام ز چشمانت

تو پلك بر هم نمي زني

اما

تماشاکن

تمام افقهاي چار طاقت را

مشتی کتاب پاره پاره

و سر انجام

دست من آلوده

نفس براي تو ممنوع


برادر

كلام تو

سوزن شد

به جان خسته زکارم

منِ پینه بر دست عرق به پیشانی

که توی بی رمق طفل بي كس را

به خون دل پروردم

و فرجام

کافر شدي به خدا

گفتی که چشم باز كنم

به افقهای دور

به روشنايي روز

ای توكافر بي توفيق

مرا به بردگی ابليس مي خواندی

ایمانم

که اگر نبود غيرت ديني

هر آينه بر باد مي دادي

آه ، كه عاقيت تو چشيدي طعم نيشتر من را

حق به جای آورده

روانه دوزخت کردم

توی ملعون بی مذهب

که خود پروردمت به ناز

من پینه بر دست وعرق به پیشانی


گفتی و گفتی ونوشتی

صد هزار زهرآگین

آز آنچه به سلیطه اکبر مرحوم

که می خواستیم شویش دهیم به برادرشويش

اصغر مرحوم می گفتی

وتو بودی که آموختیش

که بگریزد وبخواهد

چیزی که والده ام هرگز ندید وبمرد ونخواست

نخواست که خود شو کندو بخواهد

تو

درس خوانده مكتب كفار

به قدرت شومت

سهراب مرا فریفتی

تامفتون سِحر کتابت

سّحر پتیاره بی کتابش را

به چماق نرده قالی نکوبد نمالد نکشد

چگونه تاب بياورم من

معصومه بی هیچ عفتي

چادر بی عصمتي به سر کشید

وتو

روانه دادگاه خانواده اش كردي

من

خون دل خوردم که مرد بسازم

که زن نپرورم

ونان بستالنم

به ترفند وبه جبر

پینه بر دست وعرق به پیشانی

از راسته بزازان

و برادر حاج جواد آقا

و شراکت کنم به صدی ده با حسام آقا

برای بی شرفی چون تو

ابله واحمق

که ردا های پاک دلالی

تو را به یاد سگ ولگرد سوق می انداخت

وهمین بود

گفتی وگفتی تا نوامیسم

پی سکینه و زهرا

نه عِده تمام کرده با دیگری رفتند

ها بگو تو بودی و فکر مسمومت

که اجرت عمل سال قبل مش گل آقا را

سّر زمین سیفی و شالي

به نحس سیزده نرسیده

زنش مطالبه كرد

و تعلیم تو بود

ای تو مایه هر ننگ

که اسماعیل مستاجر

سلامم نکرده می غرید

شکم برآمده از مال همچو مني

بدون دار ودرخت بماني

به آه همچومني

و حاج شیخ محله عبوس به طعنه ام می گفت

آن اخویت

سارق منبرو مناره شده

نفوس را به اندیشه می خواند

و چوب کرده به میانه چرخم

کساد کرده کار مرا

که جميع خلايق را

به مجتهدین شریف هزار ساله می خوانم

برادر ، برادر

یاد نداری

که بر سر سفره پر زِ نان حلال من کاسب

چگونه مشت بر زمین گفتی

که من فکر می کنم ، تو فکر می کنی و ما هستیم

و حالا ببین

که بی صداشدی

خون تو بر دست من

و دشنه ام در توست



+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت20:30توسط محسن حقیقی |
نجوای فرشته متولد بهار
 

در تنگنا بودم و هراس ،خانه ام دیگر خانه ام نبود...

 

باد ، گزنده

زمين ،برهنه

هوا سرد بود

حرامزاده پوزخند زد به پيچكهاي گسسته ز هم

پوست شیشه ایی مردمان خسته از تاراج

تاب هجوم درنده را نداشت

 پالایش دقیقه ها ی نامتقارن

تنگنای ذهن بود

و پاسخ ، جمجه هاي شكوفان

در کوچه

به رسم سي ساله همچنان باد زوزه مي كشيد

مرد خون به چهره گرفت

زن دشنه ایی در رحم

دخترک

تمام رذالت شيطان را

با چشمان باز به بي نهايت

با فوران گرم خون

 پاسخ داد

حرامزاده همچنان مي خنديد

نجوای فرشته متولد بهار

به پايداري

 آواز جیر جیرک بود

 یک نفس

تا پایان روز پانزده

 كه زوزه باد را به سخره گرفت

 

 در ميان بوته هاي هميشه بهار

گنجشكي در سينه دارم

به آرزوی لانه

حضور مورچگان حقیر

در عمار تهاي با شكوه

اماره مالكيت نيست

خانه ام مال منست

 

برهنه پا

آواز می خواندند فرشتگان متولد تابستان

بر آستانه رستاخيز

كه چنارهاي پير در سورش دميدند

پوزخند

به صورتش خشكيد

از مهر سرخي که این روزها

بر پيشانيش نقش بست

حرامزاده  

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت22:35توسط محسن حقیقی |
بره های دیروزی
 

نگو کلامی

ننویس برجایی

که تن رنجورت می کشد

در نفرین شده زمینی سخت

دردهای بزرگ چرکینه زخمی کهنه را

مینوشند شادمانه

می جوند حریصانه

مشفقانه می نگری بر دستهاشان

خون وگوشتت

گوش بریده ات

هجوم وهم انگیز درندگان رانشنید.

و انگشتانت به مهر نوازش کرد.

بره های دیروزی٫ درندگان امروزی...

نگو کلامی

ننویس برجایی

نه فریاد ونه آه

که پوستین افتاده است

وتو در هجوم آرواره

فرصت پندار ناتمام  خام دیروزیی

او که می جودت دهشتناک

ساده دلانه

سپیدی دندانش را می ستاییدی

او که دردناک خونت را می نوشد

برق زیبای چشمانش را دیدی

نگو کلامی

نگویید کلامی

که هنگام پایان است

بر حقیقت آنچه راکه شمایان

بنیان نموده اید.

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت2:40توسط محسن حقیقی |
فلات پر شکوه من ( مکرر حضرت شاه شهید شمع سمج)
 

فلات دردمند زادگاهم همیشه سبز باد.

سالها اخگران کوچکی در باد بودند .  پاک ودلیر٫ودردمندانه شکوه خاموشیشان  را مویه کردم. که دیرگاهی کور سویی نتابیده بود.

اکنون ٫ یکی اشک ویکی خون می سراییم که ارتفاع پر شکوهش نه تسلیم تاریکی که رقص شمع وجودشان را چه زیبا دارد.باد تند خوی خبیث  نعره کشان ٫ دوده جانشان را در فضا می پراکند.چه تکرار آزموده نافرجامی که سپیده دم در پای قامت به خاک افتادشان لاله سرخی شکوفان وپر غرورر ٫ جلوه می کند.   

 

باد تند خوی خبیث

به نعره

 در گوش من می گفت :

هیچ نمی ماند بعد روفتنم از تو

بمان وچنان مباش که شمع سمج خواست در برابر من

همو که حال دوده ی جانش

به قدرت قهرم

در فضا منتشر است...

 

چنین مباد که او می خواهد

میرا نباد شمع جنون

 

 

وکوه خموش  در برابر باد

به آسمان می گفت:

هزار شکر

سکوت کرده ام و همچنان برجا

وزبان سرخ گونه  آتش

نیست پابرجا

 

چنین مباد که او می گوید

مبادا

که میرا بود آتش

مبادا

که افسون بگیردش از نور

که خالی گرما شود آتش

که فرداهایمان بی او

عبور منجمد جسمهای بی تنخواه

دستهای بی خواهش

چشمهای بی نور است

 

و یاد بیاور

حماسه حضرت شاه شهید شمع سمج

که ماند در برابر باد

دلیر وپاک

دود شد در برابر آن

اگر چه

ذره ذره جانش

در فضا منتشر است...                                    مکررپست آبان۸۷

+نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت0:0توسط محسن حقیقی |
تو
 

تو

 آن عجوزه زشت هزاران ساله

نمی دانم

به کدامین تاریخ

پالایش خوش هزار غنچه یاس سپید باغم را

تعفن دهنت

بدل به این برهوت هزاران هزار خار نمود

آسمان آبی وجودم را

چگونه

هرم عرقناک وجود خون خواهت

بدل به منبعی از گاز های سمی کرد

واین غل وزنجیر گران نکبت بار

آزاده ، ترانه خوان روحم را

اسیر جاودانه نمود

تو

 ای الهه وحشت

الهه بیداد

تو

 ای همه سوزنده هزار لاله سرخ

چگونه بود که خود را

دادگر، مهربان وبزرگ

واز سلاله پاک رسولان پیش از این

و حال که

سرورم ! خود را

 خدای می نامی

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت0:40توسط محسن حقیقی |
سکوت
 

 

سکوت

برگ برنده

سکوت

رمز وجود تمام عاقله مردان گزمه ندیده

تمامی آن زهر ماری خوران مست هرشب وهر شب

ببین ونپرس

که تهدید مرگ نزدیک است

و هر چه بر کف پایت

درد سخت خواهد داد

که ندیدن که نگفتن

مرا ز لجنزار ثانیه ها

به هیچ گور عمیق ثبت من شدنی

هل نخواهد داد

ملامتم بشنو

طناب دار، سخت زمخت است

ویا گلوله

نیک میدانم

سلامت تو را ،سخت تهدید است

نصیحتم بشنو

ببین ونپرس

وچونکه شنیدی

به سایه نشسته بر دیوار

به روح مادر جان

ویا ضمیر پر ز سوالت

چه در خواب وچه بیداری

مگو مگو

که جان عزیزت

سخت در خطر است

و این منم

نه نعشه ام ونه مستم

نه شبروم ونه هر جایی

ولی بدان که خداوندگار تمام جان وخرد

همین یکی ،دو سه لقمه روزیمان

و عنایت نموده

موهبت بودن

به روی چهار

سفره الوان پاک گسترده است

بخور ، بنوش

که چشم بند حماقت

مرا ، تورا

به این سرزمین جادویی

پر از طلسم خواهش بودن

به شکم بارگی عزیز

به عمق خلسه اطاعت محض

خواهد برد

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت23:42توسط محسن حقیقی |
فریاد در آستانه مذبح
 

خنجر

مگو سخن

که تورا

شرمگینانه

بوسیده است

خون !!!

زخم

بگشا لب

به لبخند وبه آواز

که تا ابد

تازگیت

چکامه خواهد کرد

شکوه صبوریت

قلم

بشکن

اما نگریز

که تو

توان سنگینی

صخره ها !

موجها !

نه!!!

کو هها

دریا هارا

داری

جنگل

سوخته ایی

اما پرندگانت

هنوز

می ستایند

شرافت رویانت

ای فریاد عصیان

در آستانه مذبح

تو بمان

که جاودانه تبار منی

برای روز داوری.

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت22:46توسط محسن حقیقی |
گربه لنگ کوچه ما
 

 

صدای رعد بود بود ویا غرش شیر؟ چیزی مهیب که دلهره را بین کابوسهای شبانه جا داد. گوشهایم به عادت شنیدن نعره های ذهنی باور نداشت که جنگل کوچه در خواب نیمه شب میزبان درندگان باشد.پاهای جمع شده در سینه ام را بیشتر به خود چسباندم.اعصابم رخوت خود را به هوشیاری درد ناک داد.ترس٫ انجماد سوزناک خود را از قلبم شروع کرد. چیزی که بود .خرناس پر طنین حیوانی بود که حمله می کرد. شاید دندان تیز خود را در گلویی فرو می کرد .وصدای ضعیف ٫ ناله دردمندی بودکه به خاموشی می رفت. شاید پنجه بی رمق خود را ناامیدانه در ظلمت شب رها می کرد.

به یاد گربه ولگرد کوچه افتادم.مثل شب سیاه بود وبا پاهای لنگش حس ترحم را زنده می کرد.جدا افتاده هم نوعان خود بود گربه کوچک سیاه ما که نتوانسته بوداز درخت بالا برودوهیچ وقت ارتفاع ایمن دیوار ها را حس نکرده بود. غروبهایی که باد سرد از جانب کوه راه خود را به شهر باز می کرد.. التماسش را می شنیدم.و آتگاه که در باز میشد.این پا وآن پا می کرد. با چشمان سیاهش به من زل میزد. دل به دریا می زد وخودش را به انباری می رساند. در پناه دیوارهای پشت به باد وبوران ٫لنگ لنگان دور پا هایم چرخ می خورد. بو می کشید واز سر سپاس آواز خفیفی سر میداد...

امشب کوچه ما دیگرگربه کوچک لنگ خود را نداشت. 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت23:11توسط محسن حقیقی |
وقتی که موهای سرت دردناکند.
 

خیره در ماورای دیوار می شوی ، در را را باز می کنی و می بندی، سینه ات سنگین وناگاه خالی می شود.ثانیه ها هیچ کدام از جهات قرار دادی رانشان نمی دهند. گل سرخ به شکل مومیایی ترسناک نگاهت می کند.صدای باران شادت نمی کند.و غریبتر اینکه موهای سرت دردناکند. تنهایی ، این تنهایی دهشتناک...

 

همان شبی که برفت او با ماه

ودور شد

عطر نفسهای زندگی بخشش

چه دور دور

به نجوای گنگ باد آورد

دگر تبسم بخشنده ای نخواهی دید

بر این کویر

دگر سبزه ای نخواهد رست

بر این درخت تن خشک نیمه جان صبور

دگر شکوفه عشق وشب پره نخواهد ماند

درون پیله تن بیمار

تپش ، تپش

به سکوت زمان یخ بسته

به سوی دلزده زندگی

نخواهد رفت.

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت22:38توسط محسن حقیقی |
سال نو ، امید نو
 

نوشته هایت تند وتیز وگزنده ٫ غمناک و مایوسانه ٫ امید کجاست؟ !

آقای پیراینده شاید زمانی که بزرگراههای مملو از سقف ماشینهای سرخ از نور تازه خورشید را در شهر فرشتگان می دید. شاید زمانی که جایی در ساحلی گرم پر از همهمه بازی کودکان و غوغای شور انگیز جوانان زیر سایه ای دلچسب ٫ افق زیبا را نگاه می کرد. برایم پیغام فرستاد ومن از پس شیشه غبار گرفته پسرک را فرو رفته در ژاکت پشمی ٫ بسان پرندگان سرما زده  در گذر از کوچه برفی می دیدم. بهار در راه بود و زمستان در انتها. 

تعهدم به امید را به یاد آوردم وبرایش نوشتم .

برف آمده استو

به بام

هستو

زمستان

هنوز

جان بنفشه

به بند استو

قمریکان ملول

آتش بساز

در دلو

دست بر افشان

 به ساز باد

فردا که عید آمد

یار هستو

عشق هستو

امید هم هنوز

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت22:24توسط محسن حقیقی |